داستان
روزی بود روزگاری پادشاه کوری بود که سه دختر داشت پادشاه یک روز که تنها نشسته بود باخود گریه می کرد ومی گفت ای کاش پسری می داشتم که دارویی برای درمان چشم هایم می یافت
دختران سخنان پدرشان را می شنیدند و چون کوچک بودند نمی توانستند کاری بکنند
بالاخره دختران بزرگ شدند وروزی دختر بزرگتر تصمصم گرفت تا برای علاج کوری پدرش داروی بیابد
دختربالباس مردانه سوار براسب ش ورفت تادارو یی برای پدرش پیدا کند دختر سوار براسب شدرفت و رفت تا اینکه به جنگلی رسید که یک پیرزن در آن زندگی می کرد پیرزن که این اسب سواررا دید گفت ای جوان کجا می روی ؟ هرکسی که از این جنگل رفته تا بحال برنگشته این راه راه بسیار خطرناکی است برگرد
دختر ترسید وبا ناامید ی برگشت بسوی خانه
باز دختر کوچکتر برای یافتن دارو لباس مبدل پوشید وروانه شد تا اینکه به همان جنگل رسید که همان پیر زن درآن ساکن بود پیرزن به اسب سوار گفت کجا می روی او گفت که برای پیدا کردن دارو می رود پیرزن بهش گفت هرکسی از این جا رد شده تا به حال برنگشته باز این دختر ترسید وبرگشت
سرانجام دختر کوچکتر گفت هرجوری مونده من برای پیدا کردن دارو می روم اگرچه کشته بشوم حرکت کردو رفت وقتی که به جنگل رسید پیرزن بهش گفت که نرو اینجا خطرناک است .
دختر جوان به سخنان پیر زن توجه نکرد وگفت هر خطری باشه همه را به جان می خرم ولی عقب نمی روم تا اینکه برای پدرم دارویی پیدا کنم
پیرزن که دید این جوان در اراده اش محکم واستوارایستاده بهش گفت حالا که داری می روی این وسایل را با خودت ببر
پیرزن بهش یک شانه یک شیشه ویک قلوه سنگ داد وجوان از او تشکر کرد وحرکت کرد و رفت
جوان رفت ورفت تااینکه به قلعه ای رسید که دروازه اش مقداری شکسته بود جوان درب را هل داد افتاد وشکست جوان درب راذ تعمیر کرد وباز به داخل قلعه ر وانه شد
جوان وقتی وارد قلعه شد دید که یه نوکری در حال پختن نان است ولی نان پَچ نداشت (نان پچ صفحه ای پهن که خمیر را روی آن پهن می کنند وبه تنور می زنند).
دختر برای نوکر نان پچی درست کرد وبهش یاداد که چگونه نان را بپزد
نوکر خوشحال شد وبهش گفت عزیزم مواظب باش سر راهت دیویی خوابیده هر وقت دیدی چشم هایش باز است بدون که خوابیده ولی اگر دیدی که چشم هایش بسته بدون که بیداره دختر جوان که لباس مردانه به تن داشت از کنیز تشکر کرد وبه راهش ادامه داد جلوتر که رسید دید که یک اسب ویک سگ را بسته اند ولی جلوی اسب استخوان وجلوی سگ علف ریخته اند جوان علف هارا جلوی اسب واستخوان ها را جلوی سگ گذاشت وبه راهش ادامه داد جلوتر رفت تا اینکه به سر سرای قلعه رسید دید که دیو با چشم های باز دراز کشیده است می دونست که خوابیده است ودارو ها را هم زیر سرش گذاشته
جوان آرام آرام جلو رفت ودارو هارا از سرش بیرون آورد وخواست برگردد ناگهان چشم هایش را باز کرد وصدا زد که اسب بگیرش اسب گفت چرا بگیرمش به من علف داده
به سگ گفت سگ تو بگیرش سگ گفت چرا بگیرمش به من استخوان داده در مرام ما نیست که نمک ناشناسی کنیم
به نوکر گفت نوکر تو بگیرش نوکر گفت به من نان پچ داده چرا بگیرمش به در گفت در تو بگیرش در گفت چرا بگیرمش اومرا تعمیر کرده است
دیو چون دید که هیچکس به کمکش نمی آید خودش به دنبال جوان چابک سوار حرکت کرد تا اورا بگیرد جوان شانه را بطرفش پرتاب کرد با پرتاب شانه گویا زمین همانند تور ماهیگیری شد ودیو درآن گیر کرد ولی با زحمت خودش را بیرون آورد باز دختر شیشه را بطرفش انداخت شیشه سر راهش پر از تیغ های بزرگ شد دیو ازلابلای تیغ ها عبور کرد باز جوان قلوه سنگ را پرتاب کرد ناگهان کوه بزرگی شد ودیو نتوانست از آن بالا برود بنابراین جوان با کمال آرامش به مقصد رسید و دارو ها را به پیش پدرش آورد پادشاه داروها را استفاده کرد ونورچشم هایش برگشت
این وبلاگ فرهنگی اجتماعی وادبی به دور از هرگونه رنگ سیاسی است همه اقوام وهموطنان فرهنگ دوستان می توانند بنده رو کمک کنن